|
به خدا نمیتونم عاشق نباشم!!!! |
|
|

نبسته کس به من دل...
چو تخته پاره بر موج...
رها رها اهایم..
ز من هر انکه بودو چو دل به سینه نزدیک...
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من...
نه جشم دل به سویی.
نه باده در سبویی..
که تر کنم گلویی...
به یاد اشنا مرد...
ستاره ها نهفتم...
در اسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
ستاره ها نهفتم
در اسمان ابری.....
دلم گرفته ای دوست.....
هوای گریه با من....
دلم گرفته ای دوست.........
هوای گریه با من........
+ حکاکی شده در شنبه هفتم آبان 1390وقتی خورشید رقم میزد 3:34 از دل N!n@S
کالبد صخره هم از گویش سنگ به درد آمده در رد خطوطی که بر گونه هایش جاریست چرا تو از خیزش دیوارهای سنگی بر گرداگرد دیدگان آرزو ننالی! رهایی هجی های و هویی بر سر "داد" و" دار" و "سردار" نبود که درگیجگاه آدمی عدالت هماره در نطفه به مسلخ می رود رهایی شعله آبی رنگی بود که قلب من رد پروازش را در غار خموش خویش گم کرد آشیانی بود که ترنم آشنایی زیر سایه سنگین قریه های غربت می سرود و دیوار تنهایی که نمی شد بلندی اش را با هیچ پیچک سرشاری قسمت کرد رهایی سکوتی خسته و بیگانه است که ازلبان سوخته زبانه می کشد تو را تنهایی صدا زدم بزرگ و پنهان تو را تاریکی صدا زدم ژرف و آرام صفحات را مرور می کنم و باز می مانم در نقطه پایان خطی گیج از فضایی که تو را از وسوسه سیلان می انباند سنگلاخی از امکان فلاتی از حسرت دریایی از دریغ چشم به راه و سراپاگوش و زندگی که به پیراهن پاره عشرتی می ماند در استحاله خویش قوس پرواز کرکسی را می آراید گاهی مچاله می شوم گاهی ترک می خورم گاهی لب برمی چینم در انزوا نزدیکی اکنون آویزان است سکوت آویزان است احساس آویزان است آینه ازشب، از واژه، از نگاه خطی از امکان خطی از حسرت خطی از دریغ زیبایی را به زبانی تلخ جادو کرده اند زیبای من می دانم تلخی پشت منشور دردها می زاید و ایمان تنها از تن تبدارگورها تصعید گشته است، ای بغض های سرشکسته، ای طومار گسستن های بی دریغ، دیوار پوشالی لبان ترانه ها از شال سبز خاطراتی که حلق آویز سکوت تلخ ما شد شکننده تر نبود؟! زنجیر در زنجیر داس های تدبیر را درو می کنید که این فصل برگونه های خیس قفس این خاک هنوز نزاده است بهار روی زخم های تن مرگ جوانه خواهد زد مرگی زنده به گور شده. مرگی که سالها در کنج دلمرده ای در مرز کسالت زندگی را نسرود اما تنها سرایش سرزنده دیدگانش بود و در سر سودازده از اسرار نهانش می شد ردپای پرچه های پرپر هزاران تمنای خسته را در آیینه رویش دو نگاه مرمری اش بویید ببین چگونه بر سخت ترین صخره گلوگاهم می فشارد نگاه هماره آبستن پنداری آبی است آری چون مهتابی که در آیینی شگفت بی پژواک در کاسه چینی آبی هم می شکند با طنین مواج میرایی آینه در شعله های بنفش و ارغوانی اش قطره قطره فرو می ریزد و شکوه شکوه های شبانه اش درگوش ماهی های خفته خاک گرفته که تیرگی را جرعه جرعه سرمی کشند و حسرت روشنی فواره می زند از رخنه بی رگ هر واژه ای در فلق تا قصرهایی از آیین قصور قلب ها بر آیند اما بازبنگر در من ای امید سر در گریبانم بازبنگر رگبار الفاظی که بر چتر خاکستری سکوت پیچک بنفش دلهره ای که بر تن چینه خشم و شور گردن زده یاسی که بر سر آرزوهای محال می بارد می بارد و می بارد همزاد من فریاد قاصدکانی است گریخته از دست جلادان که چماق داران را با اندوه زمین اشنا می کنند مرا هراسی نیست زمان ابستن ازادی است تا تنها جگرگوشه اش در ذهن نوزادی به اغوش مادرش به شکل امید بیا ساید و وقتی واژه پیغامبر است قاصدک نیز می بیند کودکی گل قاصد را به بازدمش می سپارد از رخنه دیوار مرزهای زمین و زمان چه بسیار چشمانی نگران
+ حکاکی شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388وقتی خورشید رقم میزد 3:23 از دل N!n@S |
باریکه نوری هم تیرگی را می شکافد در آرام تنش می خلد چون سیلان سیلابی از درد اما روشنی را شکافی نیست بغض ابرها در حاشیه کلاله های نگاهی جمع می شود که خیره بر آبی گشوده، خیس تنهایی خشکیده بر تن خاک است در تماشای ریشه های تنیده بیمار و ساقه های قدکشیده کوته نظر امید از آرزو دست می شوید دستان نافرجامی به انتهای افق فهم سوده است گیج بیداری نباش قاصدک بگذار بوته های سپید گیسوانت هماره برای سرانگشتان لرزان باد آشیانه ای ایمن باشد شب آوارها را برای تمام آواهای نزاده هجی کرده است نوشته تنها از واژه های پنهانی اش خیس می شود قلم بیان حضور نگاه قهرآلودی بیش نیست! یا بی تابی لبانی که دلهره دلمردگی را تاب ندارد و تنها اینجاست در لبه پرتگاه سکوت که پای سست تماشا می لغزد و خاموشی از تارهای تنیده بر حنجره قرنها و ساعت ها و ثانیه ها می آویزد
+ حکاکی شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388وقتی خورشید رقم میزد 3:59 از دل N!n@S |
روزنه تاریکی است روزنه دلتنگی است روزنه جای خالی سرانگشتان سوزناکی است که بر تصویر دیوارهای خیره سر آجری می ماند روزنه بهت دیدگانی است که هرگز رو به حقیقت هراس نگشوده است روزنه سراب امیدی است که آفتاب دور درکویرخشک اذهان بیدار می نشاند قاصدک یاس من بر دوشهای نگران باد سوار است موطن ما کجاست؟ خاک کدامین سرزمین قلب نطفه های هجران ما را می سراید؟
+ حکاکی شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388وقتی خورشید رقم میزد 4:47 از دل N!n@S |