کالبد صخره هم از گویش سنگ به درد آمده
در رد خطوطی که بر گونه هایش جاریست
چرا تو از خیزش دیوارهای سنگی
بر گرداگرد دیدگان آرزو ننالی!
رهایی هجی های و هویی
بر سر "داد" و" دار" و "سردار" نبود
که درگیجگاه آدمی
عدالت هماره در نطفه به مسلخ می رود
رهایی شعله آبی رنگی بود که قلب من
رد پروازش را در غار خموش خویش گم کرد
آشیانی بود که ترنم آشنایی
زیر سایه سنگین قریه های غربت می سرود
و دیوار تنهایی که نمی شد بلندی اش را
با هیچ پیچک سرشاری قسمت کرد
رهایی سکوتی خسته و بیگانه است
که ازلبان سوخته زبانه می کشد
تو را تنهایی صدا زدم
بزرگ و پنهان
تو را تاریکی صدا زدم
ژرف و آرام
صفحات را مرور می کنم
و باز می مانم در نقطه پایان خطی
گیج از فضایی که تو را از وسوسه سیلان می انباند
سنگلاخی از امکان
فلاتی از حسرت
دریایی از دریغ
چشم به راه و سراپاگوش
و زندگی که به پیراهن پاره عشرتی می ماند
در استحاله خویش قوس پرواز کرکسی را
می آراید
گاهی مچاله می شوم
گاهی ترک می خورم
گاهی لب برمی چینم
در انزوا نزدیکی اکنون
آویزان است سکوت
آویزان است احساس
آویزان است آینه
ازشب، از واژه، از نگاه
خطی از امکان
خطی از حسرت
خطی از دریغ
زیبایی را به زبانی تلخ جادو کرده اند
زیبای من
می دانم تلخی پشت منشور دردها می زاید
و ایمان تنها از تن تبدارگورها تصعید گشته است،
ای بغض های سرشکسته،
ای طومار گسستن های بی دریغ،
دیوار پوشالی لبان ترانه ها
از شال سبز خاطراتی
که حلق آویز سکوت تلخ ما شد
شکننده تر نبود؟!
زنجیر در زنجیر
داس های تدبیر را درو می کنید که این فصل
برگونه های خیس قفس این خاک
هنوز نزاده است
بهار روی زخم های تن مرگ جوانه خواهد زد
مرگی زنده به گور شده.
مرگی که سالها در کنج دلمرده ای
در مرز کسالت
زندگی را نسرود
اما تنها سرایش سرزنده دیدگانش بود
و در سر سودازده از اسرار نهانش
می شد
ردپای پرچه های پرپر هزاران تمنای خسته را
در آیینه رویش دو نگاه مرمری اش
بویید
ببین
چگونه بر سخت ترین صخره گلوگاهم می فشارد
نگاه هماره آبستن پنداری آبی است
آری
چون مهتابی که در آیینی شگفت
بی پژواک
در کاسه چینی آبی هم می شکند
با طنین مواج میرایی
آینه در شعله های بنفش و ارغوانی اش
قطره قطره فرو می ریزد
و شکوه شکوه های شبانه اش
درگوش ماهی های خفته خاک گرفته
که تیرگی را جرعه جرعه سرمی کشند
و حسرت روشنی فواره می زند
از رخنه بی رگ هر واژه ای در فلق
تا قصرهایی از آیین قصور قلب ها بر آیند
اما بازبنگر در من
ای امید سر در گریبانم
بازبنگر
رگبار الفاظی که بر چتر خاکستری سکوت
پیچک بنفش دلهره ای که بر تن چینه خشم
و شور گردن زده یاسی که بر سر آرزوهای محال
می بارد
می بارد
و می بارد